جمعه شانزدهم فروردین 1387
بی خبر لز لحظه های با هم بودن...
بر مزار سرد و بی روحش آرام گرفتم و انگشت اشارت را برش نواختم و باز نواختم...
می نواختم بر دری که امروز می دانستم نبض مرده اش سا ل هاست خفته می کوبد .
بی اختیار به یاد روز ها ی ابری بودن و گفتن و لبخند های نحیفمان افتادم
و گریستم و باز گریستم...
اما امان از دست سنگ فروش زمانه که تنها ، ثانیه ی شروع و پا یا نش را
بی رحمانه بر پیکر بی جان سنگ فرش مزارش حک نمود
بی خبر از لحظه ها ی با هم بودن...
نوشته شده توسط مرتضی در 20:38 | | لینک به این مطلب
