تبليغاتX
...
جمعه شانزدهم فروردین 1387
بی خبر لز لحظه های با هم بودن...

بر مزار سرد و بی روحش آرام گرفتم و انگشت اشارت را برش نواختم و باز نواختم...

 

می نواختم بر دری که امروز می دانستم  نبض  مرده اش سا ل هاست خفته می کوبد .

 

بی اختیار به یاد روز ها ی ابری بودن و گفتن و لبخند های نحیفمان افتادم

 

 و گریستم و باز گریستم...

 

اما امان از دست سنگ فروش زمانه که تنها ، ثانیه ی شروع  و پا یا نش را

 

بی رحمانه بر پیکر بی جان سنگ فرش مزارش حک نمود 

 

          بی خبر از لحظه ها ی با هم بودن...

نوشته شده توسط مرتضی در 20:38 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
اما دریغ ...

اما دریغ ...

 

ثانیه ها را فرصت بازگشت می خوا هم و خورشید را طلوعی بی غروب .

 

پنجره ها را لحظه ای باز می خواهم تا نفس تازه کنم تا به چشمانم زیبا دیدن را 

 

بیاموزم .

 

سراب ها را چشمه می خواهم تا شاید لختی را به آب تصورم دیده بشویم .

 

امان می خواهم از مردمی که دمی را امان نمی فهمند .

 

از زمان فرصتی برای زیستن و از زمین نقطه ای برای شروع می خواهم .

 

اما دریغ .........

نوشته شده توسط مرتضی در 20:46 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
وخدا انسان را آفرید اما کاش...

وخدا انسان را آفرید و او نقطه ای گشت

 

برای شروع همه بودن ها

 

اما کاش...

 

و درست همان جا بود که خاک فرصت وجود گرفت

 

 و اینگونه معنا پیدا کرد.

 

اما کاش...

 

و فرشته ها به سجده ی او سر به زمین خم کردند

 

و خلقتش را پاس داشتند.

 

اما کاش...

 

و آنجا که اولین لبخند هستی شکل گرفت ،

 

ساده ترین و زیبا ترین نگاه عالم در چشمان آدم و حوا موج زد،

                         

                              عشق شکل گرفت.

 

اما کاش او می دانست که انسان بودن چیست و زمان

 

هیچگاه نمی گذشت تا دور شود از صداقت اولین نگاه...

نوشته شده توسط مرتضی در 1:9 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم فروردین 1387
اشک خشک

اشک خشک یک روزه شد  

 

 درست امروز یک/یک/یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت

 

تنهایش نگذاریم

 

یا علی

نوشته شده توسط مرتضی در 20:34 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم فروردین 1387
بدون شرح......................................................................................

بدون شرح......................................................................................

 

اما شاید اشک خشک نمادی باشد از دل های سنگ این زمانه سخت.زمانه ای که مردمانش معنای

 

اشک و آه و گرمای دل را نمی فهمند.

 

کاش اين زمانه زيرو رو شود              روی خوش به ما نشان نمی دهد

 

نمی دانم اما امید آن روز را می خواهم  که بفهمیم  حرمت عشق را و با ور کنیم

 

خیسی اشک ها را............

نوشته شده توسط مرتضی در 20:33 | | لینک به این مطلب