بر مزار سرد و بی روحش آرام گرفتم و انگشت اشارت را برش نواختم و باز نواختم...
می نواختم بر دری که امروز می دانستم نبض مرده اش سا ل هاست خفته می کوبد .
بی اختیار به یاد روز ها ی ابری بودن و گفتن و لبخند های نحیفمان افتادم
و گریستم و باز گریستم...
اما امان از دست سنگ فروش زمانه که تنها ، ثانیه ی شروع و پا یا نش را
بی رحمانه بر پیکر بی جان سنگ فرش مزارش حک نمود
بی خبر از لحظه ها ی با هم بودن...
اما دریغ ...
ثانیه ها را فرصت بازگشت می خوا هم و خورشید را طلوعی بی غروب .
پنجره ها را لحظه ای باز می خواهم تا نفس تازه کنم تا به چشمانم زیبا دیدن را
بیاموزم .
سراب ها را چشمه می خواهم تا شاید لختی را به آب تصورم دیده بشویم .
امان می خواهم از مردمی که دمی را امان نمی فهمند .
از زمان فرصتی برای زیستن و از زمین نقطه ای برای شروع می خواهم .
اما دریغ .........
وخدا انسان را آفرید و او نقطه ای گشت
برای شروع همه بودن ها
اما کاش...
و درست همان جا بود که خاک فرصت وجود گرفت
و اینگونه معنا پیدا کرد.
اما کاش...
و فرشته ها به سجده ی او سر به زمین خم کردند
و خلقتش را پاس داشتند.
اما کاش...
و آنجا که اولین لبخند هستی شکل گرفت ،
ساده ترین و زیبا ترین نگاه عالم در چشمان آدم و حوا موج زد،
عشق شکل گرفت.
اما کاش او می دانست که انسان بودن چیست و زمان
هیچگاه نمی گذشت تا دور شود از صداقت اولین نگاه...
اشک خشک یک روزه شد
درست امروز یک/یک/یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت
تنهایش نگذاریم
یا علی
بدون شرح......................................................................................
اما شاید اشک خشک نمادی باشد از دل های سنگ این زمانه سخت.زمانه ای که مردمانش معنای
اشک و آه و گرمای دل را نمی فهمند.
کاش اين زمانه زيرو رو شود روی خوش به ما نشان نمی دهد
نمی دانم اما امید آن روز را می خواهم که بفهمیم حرمت عشق را و با ور کنیم
خیسی اشک ها را............

